ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387
بیوگرافی یک نویسنده کرد

له سالَی 1332 ی کوَچی واتا 1954ی زایینی له شاره خنجیلانه‌که‌ی سنه له  

دایک بووم له‌و سه‌رده‌مه‌دا به شیَکی هه‌ره‌زوَری منالَان دووناوه بوون، ناویَکی

شه‌رعی بوَ ناسنامه‌ وه نازناویَ هه‌تاهه‌تایی. یکه‌مین ناوی من ئا‌مینه گه‌ویَلَی‌کیَلَانه که له قوتابخانه کردیان به گیلانی. باوه‌گه‌وره‌م به ئه‌سلَ خه‌لَکی به‌رزنجه‌ی عیَراق بووه و پیاویَکی ئایینی که به عیشقی شیَخ مسته‌فا له گوندی کیَلَانه به‌ره‌و ئیَران باری کردوه و له شاری سنه نیشته‌جی بووه. دایکم رِحمه‌تی خوای لیَ بیَ خه‌لَکی سنه بووه. باوکم ده یان جار له مه کتب هه‌لَهاتووه به‌لَام مامی‌گه‌وره‌م حاجی ئه‌حمه‌دی شه‌و‌که‌تیاریان ده‌ستیَکی بالَای له ئه‌ده‌بیاتی کوردی هه‌بووه، ماموَستا حه‌کیم مه‌لا‌سالَه‌ح له کتیبی ماموَستا بیَاسارانی و (مه‌وله‌وی) باسی هاوکاری و زانایی حاجی کردووه.

خویَندنی سه‌ره‌تاییم له قوتا‌بخانه‌ی وه فایی له سنه ته‌واو کرد له‌و سه‌رده‌مانه ته‌له‌فیزیون خوَی نه‌کرد بوو به مالَانا به لَام رِادویَ دووهه مین قوتابخانه‌ی هونه‌ری من بوو که دیالوَگ و ته‌مسیله‌کانی‌گویَ نه‌وازشت کردم. هاوه‌کات له‌گه‌لَ که‌سایه‌تیه‌کانی چیروَکی رِادویَ ده‌ورم هه بوو بوَیه ئاوینه دایکی دووهه‌م و گویرِایه‌لَ و کامیَرای تا‌که‌که‌سیم بوو. نمامی ته‌مه نم واتا تازه لاویم له شاره که‌سک و چرِوپرِه‌که‌ی «بانه» بنچی ته‌نی، له‌و شاره جوانه که‌و‌تمه بالَ فرِکیَ و هه‌ناسه‌ی به‌هار و چریکه‌ی ماموَستایانی نه مر «حه‌سه‌ن زیره‌ک و عه‌لی مه‌ردان» و ماموَستای پایه‌به‌رز عه‌زیز شاروَخم» ناسی. له‌گه‌ل شوین پیَ ـ کانیه به‌خوره‌ِکان گیای بناره‌کان و سه‌وزایی ده شت و دیمه‌ن به بیره‌وه‌ریه‌کانمه‌وه نووسان.

له و سروشته دا گیاجارِ و گولَی هه‌لَمه‌لَه و دره‌ختی داره‌به‌ن و رِه‌زی ئاربباو ره‌ِزه‌‌وانم بینی. ته‌مه‌نم 10 سالَ بوو ئه‌و شاره مه‌خمه‌لَیه سروشتی پیَ به‌خشیم. به خیَراترین کات شیعری هه‌موو گورانیه فارسی و کوردیه‌کانم له به‌ر ئه‌کرد. بوَیه موَسیقا بوو به به‌شیَک له ژیانم.

له سالَی 1347 که‌و‌تمه نه‌خوَشخانه، خوَشه‌ویستی بیَهیاره‌کان و دلَگه‌رمی ئه‌و کوَترانه به‌ره‌و ئه‌و پیشه موَقه‌دده‌سه هانی دام. به‌و هه‌ویَنه‌ی بوَم ئاماده کرا، په‌یمانگه‌ی بیَهیاریم ته‌واو کرد. ئه و سه رده مه کیَتبی کوردی ده‌گمه‌ن بوو یه‌که‌مین کتیَبی که‌ده‌سم که‌وت شیعری ئه‌حمد موَختار به‌گی‌جاف بوو. یه‌که‌مین شیعری ئه‌و کتیَبه ئه‌مه بوو:

 رِوَژی جه‌ژن سالَیَ جاریَ خه‌لَکی قوربانی ئه‌که‌ن

 بوَ وه‌ته‌ن من رِوژیَ سه‌د جارگیانی‌خوَم قوربان ئه‌که‌م

ئه و شیعره هه‌ستی چه‌ن سالَه‌ی پرِ به کوردستان هه‌ژاندم. خه‌ر‌یک بوو ورده ورده له گه‌لَ خانزادی شیعر ها‌و‌په‌یمان ئه‌بووم که له سالی 1355 ژیانی هاوبه شیم پیَک هیَنا. به‌ر‌هه‌می ئه‌م ژیانه‌م دوو کورِ‌وکچیَکه. سه‌ر قالَی کاری نه‌خوَشخانه و کابانیه‌تی و منالَداری په‌یوه‌ندی من و شیعری تیَکدا و له یه‌ک دووری کردینه‌وه. له سالَی 1362 به بوَنه‌گه‌لیَکه‌وه هاورِیَ له‌گه‌لَ بنه مالَه‌که‌م که‌و‌تینه تاراوگه‌وه ـ ره‌ِوانه‌ی‌ شاری ئه‌راک کراین. له‌و ماوه‌یه‌دا گه‌لیَک غه‌ریبی شاره‌که‌م ئه‌کرد هه‌ر بوَیه به جل‌و‌به‌رگی‌کوردی خوَم ئه‌رِازانه‌وه و ساتیَ له‌خوَم دوورم نه‌ده‌کرده وه. چونکه روخسار و بوَن و به رامه‌ی شاره‌که‌می لیَوه دیاربوو. له‌پاش 5 سالَ به‌په‌له‌و به‌عه‌زره‌ت گه‌رِامه وه بوَ «سنه».

سالَی 1375 کوَچی بوو منالَه‌کانم گه‌وره‌تر بوون و فرده‌قیم هاتیَ. شه‌ویک له خه‌و‌نمدا په‌ریخانی شیعر خوَی کرد به ژووره‌که ماو ئاشتی دامه‌وه ـ 6 به‌یت شیعرم پیَ ئیَلهام کرا. که‌رِاچه‌نیم دوو به‌یتم وه‌بیرهاته‌وه. ریَ ئه‌نجومه‌نی ئه‌ده‌بیم هه‌لَکرد‌و بوومه بیسه‌ریَکی سه‌یرو سه‌مه‌ره و قوتابیه‌کی به ئه مه‌گ، ماموَستا شه‌ریف حو‌سه‌ین په‌نایی به‌ر‌پرسی ئه‌نجومه نی ئه‌ده بی بوو. ئه‌و به‌رِیَزه به‌ره‌و به‌رِیَوه‌به‌ری به‌رنامه‌کانی ئه‌نجومه‌ن هانی دام له‌پاش سیَ سالَ وازم هیَنا  بوومه به رِیَوه‌به‌ری به‌ر‌نامه‌کانی «ریبازی ژیانی تلفیزیوَنی «سنه» . سه‌ره‌تا کاری ئه‌ده‌بیم به شیعری مه‌وزوون ده‌ست پیَکرد و پاشان شیعری «سپیم» نووسی. روَژله دوای رِوَژ ئه‌ده‌بیاتم له‌لا شیرین بوو. ئیَستا ئه‌وه که واز له‌من ناهیَنیَ بوَیه کارنامه‌یَیکم بوَ دورست بوو. هیوا دارم ته‌مه‌ن ده‌رفه‌تم بدا و بتوانم زیاتر خزمه‌تی کلتووره‌که‌م  بکه‌م .

 (به گشتی له سالَی 1387 کاری ئه‌ده بیم ده‌ست پیَکرد) http://rastti.persianblog.ir/

به ناوی ئه و که گیانی پَی به خشیم

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387
گوته مرید حافظ

یوهان ولفگانگ گوته (1832-1749 میلادی) شاعر و نابغه شهیر آلمانی، بزرگترین شخصیت ادبی قرن نوزدهم بر قله رفیع تاریخ بشریت و ادبیات جهان تکیه زده است .

گوته "ساحرانه " و "حکمت آمیز" می سرود و می نوشت . واژه های او هوش رباست و پر نغز، روح بخش است  و جان‌فزا. عباراتش پرفسون است و پر مغز که در آن شاعرانگی و فرزانگی موج می زند. "گوته" نخست توجه مردم آلمان رابه خود جلب کرد و سپس جهانیان را به مطالعه آثارش فراخواند که سخت او را ستودند .

ستایش جهانیان در وصف گوته، فرهیختگان عالم را برانگیخت در این راه جوش و خروشی شگفت برپا کنند. حاصل، کتابهایی بود که یکی در پی دیگری نوشته شد و انتشار یافت . اینک کتابهای انتشار یافته در وصف او و آثارش، از دو هزار جلد تجاوز می کند. 

ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387
کوتاه از نیچه

او در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. این روز مقارن بود با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود. به یمن این مقارنت، پدر این کودک، که سالها معلم اعضای خاندان سلطنت بود، نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت. نام خانوادگی او نیچه بود. خود او بعدها که بزرگ شد در یکی از کتابهایش گفته:این مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زیرا در سراسر ایام کودکی روز تولد من با جشنی عمومی همراه بود.پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا می‌آورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت.او پس از پایان تحصیلاتش در مدرسهٔ پفورتا در دانشگاه بُن به تحصیل در رشته الهیات پرداخت. در عید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها می‌کند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» می‌نویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشته‌است که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ می‌شود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه واژه شناسی بپردازد.او در دانشگاه لایپزیک به فلسفهٔ یونانی آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر آرتور شوپنهاور با عنوان جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری می‌کند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام می‌کند که او یک ‹‹شوپنهاوری›› شده‌است.در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خوانده‌شد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته می‌شود:‹‹ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد.نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال)به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب می‌شود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت می‌کند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «جاکوب برک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او مرید و طرفدار آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود و با واگنر آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد.او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با واگنر آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «مینوتار پیر» می‌خواند. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه می‌گوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانه‌ای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم می‌داند.»با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان می‌گذارد و با عقاید مذهبی واگنر تضاد شدیدی پیدا کرد.لو آندره سالومه» دختر باهوش و خوش طینت یک افسر ارتش روسیه بود که به دردناک ترین عشق نیچه بدل شد. او می‌گوید: «من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد» و «از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.»اینها نخستین جملاتی بود که نیچه در نخستین ملاقاتش با سالومه بر زبان آورد. فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال و ناکامی عشقی اش، ده سال پایان عمرش را در جنون محض به سرد برد و چه غم انگیز است در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند.سرانجام در سال ۱۸۷۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن مسند استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری باثر سکته مغزی چشم از جهان فرو بست.

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387
خیابان جردن تهران بر چه اساسی نامگذاری شده است

 

عکس یادگاری در مقابل مک ‌کورمیک‌ هال، در سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است. جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا بدنیا آمد. پس از ت¬حصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد. دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت .در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راه‌اندازی کلاس‌های باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانه‌روزی که در آن زمان، مک کورمیک‌ هال (Maccormick Hall) نامیده می‌شد و یک ساختمان دیگر پایان یافت. به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد: • در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی، وی یک قطعه نشان و مدال درجه دوم علمی • بار دیگر در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی، وی و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی دیگر مفتخر شدند. دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت. دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می ‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمریکا در گذشت. در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوال¬حسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید. بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد. کتابی به نام 'روش دکتر جردن' به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است. از خاطرات و کلمات دکتر جردن • 'من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیونها ارزش دارند.' 'بچه‏ها مملکت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و کوشش شما دارد. امیدوارم ¬حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و کشورتان مفید واقع شوید.' برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا میشد یک تومان جریمه داشت. اگر از دانش‏آموزى سئوالى مى‏کرد و او بلد نبود، مى‏گفت: 'کلّه به ‏کار، کدو کنار.' میگفت ' سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!' لوطى‏ را در معنایى منفى ـ در مایهٔ الواط ـ به ‏کار مى‏برد و مى‏گفت: 'غیرت، همت، زحمت، کار، کوشش: اینها به آدم‏آباد مى‏رسد. سستى، بى‏¬حالى، کارنکردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطى‏آباد مى‏رسد.' از دیگر بزرگان دربارهٔ او : تا کشور ما جایگه جردن شد بس خارستان کز مددش گلشن شد این باغ هنر که دور از او بود، کنون‏ چشمش به جمال باغبان روشن شد و نیز: نادانى چیست جز به غفلت مردن؟ باید به علاج از این مرض جان بردن گفتم که طبیب درد نادانى کیست؟ پیر خردم گفت که جردن، جردن

شنبه 12 بهمن ماه سال 1387
وقتی پیر می شوی ...

اگه از کنار یه گنجشک رد شدی و اون نپرید فکر نکن دوست داره، بدان تورو آدمم حساب نمی کنه.

به اندازه موهای سرم دوستت دارم .
 از طرف حسن کچل

جیرجیرک به خرس گفت: دوست دارم.خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیمه باشه بعداُ حرف می زنیم.
خرس خوابید.ولی اون نمی دونست عمر جیرجیرک 3روزه...

تو مثل خورشیدی می مونی چون از همون نگاه اول فهمیدم از پشت کوه اومدی.

دوست داری خر ماچت کنه؟یا تو خرو ماچ کنی؟یا یکی با یه ماچ خرت کنه؟یا یکی خرکی ماچت کنه؟ یا یکی انقدر خر باشه که ماچت کنه؟

به جوجه تیغی میگن بهترین آرزوت چیه؟اشک تو چشم هاش جمع می شه میگه:بغلم می کنی؟!

یکشنبه 28 مهر ماه سال 1387
اشعاری از کارو

سرشک

پرسیدم از سرشک ، که سرچشمه ات کجاست ؟
نالید و گفت : سر ز کجا ز چشمه از کجاست ؟
 لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق
هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست 

 

سوز و ساز

یک بحر ... سرشک بودم و عمری سوز
 افسرده و پیر می شدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو همرزم شدم
 سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز 

 

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و فراز کوهساران
 از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
 از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
 می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
 سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
 مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
 می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
 ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
 این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
 باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر
 چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
 آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
 تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
 خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
 کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
 اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
 درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
 سینه ام از دست این تک سرفهها صد اره گشته
 بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
 غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
 خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
 آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
 سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
 هر چه دلمی خواست در انجام آن آزاد بودم
 صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
 درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
 خک گور زندگی شد ،‌ در به در خکستر من
 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
 وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
 هنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
 این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
 غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
 خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
 وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
 آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
 بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
 بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
 باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
 سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
 گویمش مادر 1 چه سنگین بود این باری که بردم
 خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
 زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
 دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
 آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
 هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
 کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
 آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
 تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
 تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
 تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
 قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
 دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته
 پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
 می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
 آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
 این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
 باز کن، ازپا فستادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر 

 

 

یکشنبه 28 مهر ماه سال 1387
پیام کوتاه

موطن ادمی را بر هیچ نقشه یی نشانه نیست .موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستشان داریم . 

 

 

آه باران  

شیشه پنجره را شست  

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست  

 

 

 

هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم  

باورکن 

از دوست داشتن تنهالحظه ها را خواستم آن لحظه یی که  تو را بنام می نامیدم  

هرگز نخواستم از عشق برجی بیافرینم آلوده و غمناک با پنجره های مسدود  

و تاریک که دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی عید کودکان می شناختم . رجعتی باید رجعتی دیگر باید  به حریم مهربانی گلهای ابریشم به باد صبح که بیدار می کند و به شادمانی پر شکوه اشیا لباس های زمستانی را فراموش ...

شنبه 27 مهر ماه سال 1387
متن سخنرانی دکتر کاشف در خصوص صادق هدایت

 بوف کور و مدرنیسم با سپاس و درود با پاس رنج ها و تنهایی های یک روشنفکر و فرهیخته ، محقق بی بدیل و درآخر نویسنده ای که نمی خواست تنها نویسنده باشد و در میان جمعی« بروتوسها » و « یهوداها » تاب نیاورد و زندگیش یک سمفونی شورانگیز ناتمام بود . آقای جعفرمدرس صادقی در کتاب « صادق هدایت نویسنده » می گوید : صادق هدایت شاید اولین داستان نویس ایرانی باشد که عناد خودش را با مخاطب به ساده ترین و صادقانه ترین وجه ممکن ( از زبان راوی بوف کور ) بیان کرده است .« حالا اگر تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم ، من فقط برای سایه خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است . باید همه این ها را به سایه خودم که روی دیوار افتاده توضیح بدهم . می خواستم این دیوی که مدت ها بود درون مرا شکنجه می کرد بیرون بکشم » . صادق هدایت دوبار به آخر خط رسید : باراول با بوف کور و بار دوم با حاجی آقا . بوف کور حد اعلا و نقطه اوج یک تجربه شخصی بود که با « زنده به گور » شروع شده بود و با « سه قطره خون » ادامه یافت . این روزها کسی درباره این که بوف کور اثر یگانه ای از یک نویسنده پیشکسوت و شاه کار صادق هدایت است ، چون و چرایی نمی کند . اما بوف کور یک اتفاق و یک راه حل مشخصی بود . صادق هدایت با بوف کور خودش را تخلیه کرد و به آخر خط رسید . کتابی که نویسنده اش را به بن بست رسانیده بود ،‌الگوی بسیاری از نویسندگانی از آب درآمد که به تقلید راوی « بوف کور » برای « سایه » یا « عمه » ی خودشان می نوشتند و کاری به کار خواننده نداشتند . « صادق هدایت داستان نویس » جعفر مدرس صادقی . نشر مرکز – چاپ اول – اسفند 1380 . در تقاطع میان سنت و مدرنیته در تاریخ مدرن خاورمیانه ، نسل هایی از روشنفکران قرار دارند ، که اگرچه پیش زمینه ها و دیدگاه هایشان متنوع است ، تلاش دارند میانجی گذر از وجه سنتی به وجه مدرن اندیشیدن باشند ، این روشنفکران تقریباً همواره با آگاهی و وجدانی توصیف می شوند که خشمگینانه مابین دو موضوع درنوسان است ، تصدیق مخاطره ی شکست خوردن از مدرنیته و الزام محال غلبه برآن . برای بسیاری ازاین روشنفکران ، تجربه فوق الذکر از مدرنیته به منزله ی شوکی ظاهر می شود که الگویی از تفرد بخشیدن را دنبال می کند و نه الگوی خطی پیشرفت یکپارچه ، این تفرد بخشیدن با معنایی از بلوغ مشخص می شود با فرایندی که به نوبه خود تفکری انتقادی و فروپاشی هاله ای جادویی را سبب می شود . بنابراین هرگونه تجربه مدرنیته برای هریک از روشنفکران شامل تنگناهای مشخص خاص خود است .اگر برای روشنفکر ایرانی چهارنسل مشخص کنیم که با دوره پیش از مشروطه آغاز می شود و با دوره پس از انقلاب در دهه 1990 به پایان می رسد ، می توان گفت : در میان این نسل های روشنفکران تنها یک روشنفکر ایرانی در مقام فردی طرد شده از این طبقه بندی ظاهر می شود ، آن هم به دلیل آگاهی انتقادی اش از واقعیت و گرایش بدبینانه اش نسبت به انواع ایدئولوژی ها و آن روشنفکر صادق هدایت است . تا این جا گفتیم روشنفکر و نه نویسنده . ویژگی مهم مدرنیسم هدایت نقادی سکولار او در ارتباط با جامعه ی ایرانی بود . ازاین رو هدایت راهبردی انتقادی را پایه گذارد که در ایران در دوره میان دو جنگ جهانی تقریباً بی نظیر بود . بی شک هدایت درمیان نویسندگان ایرانی مدرن ترین بود ، با این حال از نظر هدایت مدرنیته صرفاً مسأله ی عقلانیت علمی یا تقلیدی خاص از ارزشهای غربی نبود . شاید همین دلیل اصلی سرباز زدن هدایت از مشغولیت در فعالیت های سیاسی میان دوستان کمونیستش باشد ، کسی که تغییر سریع جهان را دید و این تغییر را با تجربه ی زمان حال در آمیخت . با هدایت لحظه ی زیسته مدرنیته یا تجربه روایت پذیر در هم جوش می خورند . در آثار هدایت به خصوص بوف کور تجربه مدرنیته لحظه زیسته شده و تجربه ای قابل نقل بدل می شود ، به عبارت دیگر هدایت نه تنها به مدرنیته نظر دوخت ، بلکه توسط آن نیز دیده شد . مدرنیته برای او خانه ای جدید ساخت ، نه فقط به عنوان مکانی برای اقامت ، بلکه به عنوان نقطه گذر از جهان کهن به جهان نو پاریس امور فراوانی را به نویسنده مدرنی چون هدایت ارایه می کند به همان گونه که بافت شهری اندیشه را برای نویسندگانی نظیر بنیامین و همینگوی بوده است .هدایت هیچ گونه همدردی خاصی با سوژه های نوشتارش نشان نمی دهد ، او درباره زندگی مردم عادی می نویسد و نه برای آن ها . درهر صورت نشانه های مستمر نکوهش در آن وجود دارد که بیشتر آن ها برسر دیدگاههای مذهبی و اعمال خرافی آنان فرو می بارند» چنین حس یاس درنویسنده ای چون هدایت کاملاً قابل درک است . در نویسنده ای که با دیده تحقیر به روشنفکران روزگار خویش می نگریست . طرد ادبیات تثبیت شده و گروه های سیاسی ایران ، با حس بیزاری نسبت به کل جامعه ایران کامل گشت . روزی هدایت به احسان طبری گفت : آیا مرا دراین کتاب، منظور کتاب علویه خانم دیدی؟ هرکسی از ظن خود شد یار او و هدایت خاموش ، هدایت طنزگو ،هدایت نویسنده ،‌هدایت انسان پرتحمل به قول خودش مانند اسب های گاری علویه خانم در جاده خراسان بود که همه مسافران را با خود می کشید و می برد . این تشبیه را خود او زمانی پس از انتشار داستان بلند علویه خانم به احسان طبری گفت : درحالی که نگاهش در پس عینک تابشی داشت پرسید : - مرا دراین کتاب شناختی ؟ من جواب پرتی دادم . گفت : نه ! نه ! من آن اسب ها هستم که زیر قنوت سورچی باید رجاله های این جامعه را با خودشان ببرند . چه تشبیه دردناک ، پر از غرور و زیبایی ! من روزها تحت تأثیر این تشبیه هدایت بودم. از دیدار خویشتن . یادنامه زندگی احسان طبری نشر بازتاب نگار ص 30 هدایت از تائید سیاست های رضاشاه به دور بود ، درحالی که سعی می کرد به شیوه خودش تعادلی فردی را میان احساسات ایران دوستی و مدرنیسم سکولارش بیابد ، بی شک مدرنیسم سکولار هدایت خصومتی واضح را با هرگونه شکلی از ناسیونالیسم و تنگ نظری و استبداد حاضر درمیان ایرانیان و سیاست غربی به همراه داشت .در واقع هدایت بصیرت انتقادش را از گرایش های اجتماعی و فرهنگی ایران در یکی از مشهورترین آثارش « حاجی آقا » بیان می کند و در شخصیت تاجری سنتی نمادپردازی می کند : حتی اگر دورتا دور خودت را دیوار چین بکشی خواهی فهمید که دنیا خیلی سریع تغییر می کند . همه چیزهایی که باهاش سروکار داری مستراح و آشپزخانه و رختخواب است . هیچ وقت از زندگی ات مالک یا ناظر چیزی زیبا نیستی و حتی اگر باشی نمی توانی متوجهش بشوی ، هیچ منظره زیبایی نظرت را جلب نمی کند ، هیچ نقاشی قشنگ یا موسیقی الهام بخش ، هیچ گاه تأثیری قدرتمند برتو نمی گذارد . تو چیزی جز زندانی شکم و پائین آن نیستی . هدایت به روشنی از تجربه مدرنیته خویش به عنوان لحظه ای زیسته شده آگاه است ، آن هم در تضاد با تجربه سنتهای ایرانی که با بی رحمی به نقدشان می پردازد . به عبارت دیگر هدایت در جستجوی هم آمیزی تجربه شخصی اش از مدرنیته با گرایشی انتقادی به سنت بود . این موضوع به ما یادآور می شود که درک شخصی هدایت از تجربه مدرن متفاوت از تجربه ای است که نسل های روشنفکران ایرانی پیش و پس از جنگ دوم جهانی به آن تن دادند . و آیا رمان « بوف کور» تأییدی به این نظریه است که بیرون از هستی شناسی عصر جدید نمی توان به مدرنیته دست یافت . آثار هدایت و به ویژه بوف کور را می توان در کادر پروژه ی روشنگری ارزیابی کرد . افق فلسفی تاریخی در نگاه هدایت به همان چشم اندازی تعلق دارد که دکارت و کانت مسیرهای اصلی آن را به روی انسان عصر جدید گشودند . هدایت در بوف کور به تجربه هستی شناسی خود لباس داستان پوشاند ، اگر راوی یک مخلوط عجیب و مرده ی متحرک است ، به علت تعلیق او میان دنیای قدیم و دنیای جدید است ، این تعلیق اساس هستی شناختی دارد : در یک سوم آن عالم مثال یعنی سنت و در سوی دیگر آن جهان واقع یعنی « مدرنیته » ایستاده است . راوی در بوف کور ناتوان از گسست از مثال است و اهمیت کتاب هدایت آشکار کردن بنیان هستی ناتوان ما در واقعیت جهان عصر جدید است . اقبال به یک اثر ، به زمینه های اجتماعی مساعدی نیازمند است ، در شرایط امروز هدایت در اذهان گروه های بزرگ زنان و مردان نسل های جوان ایران تولد تازه یافته است . آثار هدایت به ویژه بوف کور در گستره وسیعی خوانده می شود و مورد بحث قرار می گیرد و این به هیچ وجه پدیده ای اتفاقی نیست و می توان آن را پیامد تجربه انقلاب مشروطه ، انقلاب جهانی اطلاعات و ارتباطات ، تحول روانشناسی اجتماعی رشد و بلوغ نیروهای اجتماعی مدرن در ایران دانست . و من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم است ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم . ص 6 ... حالا اگر تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم ... شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم ... می خواهم خودم را بهتر بشناسم . ص 7 این احتیاج نوشتن بود که برایم یک جور وظیفه اجباری شده بود ،‌می خواستم این دیوی که مدت ها بود درون مرا شکنجه می کرد ، بیرون بکشم . ص 54 من فقط برای این احتیاج نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است می نویسم ، من محتاجم بیش از پیش محتاجم که افکارخودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه خودم ارتباط بدهم . ص 56 مدخل اول و دوم « بوف کور » بیانیه احتیاج به نوشتن است . این احتیاج را ضرورت شناخت « سایه » شناخت خود ضرورت نجات از دیو درون پیش آورده . راوی به این ضرورت آگاهی یافته و از همین جاست که او گام درراهی می گذارد که مقصود و مطلوب درآن گسستن از سایه ، بیرون آمدن از تاریکی و نجات یافتن از دست دیو درون است . ملازم نوشتن تعقل است . پس اظهار احتیاج نوشتن تاکید بر « کاربست عقل » است : اندیشیدن . تاریخ ما تاریخ سرکوب اندیشیدن است ، تاریخ تحقیر عقل است . ما محتاجیم ، بیش از پیش محتاجیم از این تاریخ بگسلیم . آغاز گسستن درخود ماست ، درماست که این گسستن آغاز می شود . وقتی که از اندیشیدن نترسیم ، از تحقیر عقل روی برتابیم ، ازاین دیدگاه چشم اندازی به روی « راوی » گشوده شد که در افق آن طلوع بودن تازه ای را دید ، بیرون از اسارت دیو درون . ضرورت شناخت خود ، مشغله ذهن کسی می شود که دیوار ایمان و یقین سابق دراو ترک برداشته ، به گذشته خود شک کرده و آن سؤال مشهور بودن یا نبودن برایش پیش آمده و کم و بیش فهمیده ، آن آدمی که هست از جنس این زمان نیست . اندیشیدن راوی را با سؤالی دست به گریبان می کند که بیرون آمدن از حبس سایه ها جز با تحقق آن امکان پذیر نیست : آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم ؟ ص 58 این سوال مطالبه ی مزد نیست ، اختیار و اراده است و چنانکه خواهیم دید ، راوی را توان تحقق آن نیست . بوف کور پدیدار شناسی این ناتوانی است و همه اهمیت کتاب هدایت نیز درهمین حقیقت نهفته است . اگر کتاب هدایت بعد از هفتاد سال ، تازه و هنوز کتاب روز ما به شمار می آید ، به این خاطر است که ناتوانی راوی ناتوانی خود ماست ، ناتوانی امروز ماست . منظره ای که راوی در کتاب بوف کور می بیند ، یک مجلس مینیاتوری است ، یک مجلس مینیاتور درشمایی از صورت مثالین بهشت که جوی آب روان ، درخت و فرشته نشانه های ثابت آن هستند . راوی که خود نقاش است . روی قلمدان ، مجلس مینیاتور می کشد و شگفت این است که بعد از آن اتفاق می فهمد تمام عمر هرنقشی که زده جز آن نبود که از سوراخ هواخوری رف دیده ! مجلس مینیاتورهای قدیم ایرانی ، صورت خیالی از مثال هستند. در حوزه فکر و فرهنگ ، شعرو هنر– به نظرمن مثال را می توان جمال روح ایرانی توصیف کرد ، زیرا سرنمون حیات معنوی ، سرنمون زندگی انسان ایرانی مثال است . پس مثال را می توان جلوه گاه هستی شناختی ما دانست ، هستی شناختی که از جنس این زمان نیست و با روح زمانه ای که درآن زندگی می کنیم در بیگانگی و ستیز مرگ و زندگی است . به مینیاتورهای کلاسیک ماکه نگاه می کنید می بینید هرمجلسی که نقش شده از آدم گرفته تا درخت و جوی و کوه و پرنده و چرنده یعنی هست و نیست همه تنها در دوبعد نقش می شوند و بعد سوم در مینیاتور کلاسیک وجود ندارد ،‌ چرا ؟ چون عالم واقع در خود اصالت و اعتماد ندارد . عالم واقع قائم به خود نیست ،‌پرتوی است از وجود ازلی انعکاس است ، سایه است و سایه حجم یعنی بعدسوم ندارد ، اگر مینیاتور ایرانی چشم خود را به روی طبیعت می بندد ، طبیعت جاندار و بی جان مدل و سرچشمه الهام او نیستند و گرته برداری از طبیعت در شأن او نیست ، این ها اساس و بنیاد هستی شناسانه دارد . در نقاشی ایرانی – مینیاتور کلاسیک – سرمشق و منبع الهام صورتهای مثالین هستند. انسان در متن این هستی شناختی ، قائم به خود تعریف نمی شود . انسان در وجود خود اصالت و اعتبار ندارد . سایه و پرتوی است گذرنده ، فانی و محل نسیان . عقل تحقیر می شود و اگر تعقل کند مورد عتاب و عقاب قرار می گیرد . یعنی آدمی شان انسان اندیشمند را ندارد ، زیرا عقلش از شناخت حقیقت قاصر است . فرض کنیم موقعیت هدایت در ادبیات معاصر ما ، به عنوان پیشگام ادبیات مدرن در عرصه نقاشی به ظهور می رسید : اگر چنین بود کار پیشگام هنر نقاشی ایران را چگونه توصیف می کردیم ؟ بی گمان می نوشتیم : گذر و گذار از نقش پردازی صورت مثالی به الهام از طبیعت جاندار و بی جان – چندان که تأثیر بکند و روحی داشته باشد . نقل راوی در صفحه 31 . ... کاغذ و لوازم کارم را برداشتم و آمدم کنار تخت او . می خواستم این شکلی که خیلی آهسته و خرده خرده محکوم به تجزیه و نیستی بود ، این شکلی که ظاهراً بی حرکت و به یک حالت بود ، سر فارغ از رویش بکشم ، روی کاغذ خطوط اصلی آن را ضبط بکنم همان خطوطی که این صورت در من مؤثر بود انتخاب بکنم . نقاشی هرچند مختصر و ساده باشد ولی باید تأثیر بکند و روحی داشته باشد . اما من که عادت به نقاشی چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم حالا باید فکر خودم را پیش خودم مجسم بکنم ، یک نگاه به صورت او بیاندازم بعد چشمم را ببندم و خط هایی که از صورت او انتخاب می کردم روی کاغذ بیاورم . این موضوع با شیوه نقاشی مرده من تناسب مخصوصی داشت – نقاشی از روی مرده – اصلاً من نقاش مرده ها بودم ولی چشم ها ، چشم های بسته او آیا لازم داشتم که دوباره آن ها را ببینم . آیا به قدر کافی در فکر و مغز من مجسم نبودند ؟ من مشغول تصویری بودم که به نظرم از همه مهمتر شده بود ، ولی چشم ها آن چشمانی که به حال سرزنش بود مثل این که گناهان پوزش ناپذیری ازمن سرزده باشد، آن چشم ها را نمی توانستم روی کاغذ بیاورم . یک مرتبه همه زندگی یادبود آن چشمها از خاطرم محو شده بود . ناگهان چشمهایی که همه فروغ زندگی درآن جمع شده بود و با روشنایی ناخوش می درخشید ، چشم های بیمار سرزنش دهنده او خیلی آهسته باز و به صورت من خیره نگاه کرد ، به من نگاه کرد و دوباره چشم هایش به هم رفت . این پیشامد شاید لحظه ای طول نکشید ولی کافی بود که من حالت چشم های او را بگیرم و روی کاغذ بیاورم . با نیش قلم این حالت را کشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نکردم . نقل راوی در صفحه ی 31 – که بعد از اتفاق دیدار نخست نقش پردازی روی جلد قلمدان را کنار می گذارد و در فرجام حادثه ای حضور روی کاغذ ، روح چشمهای زیبای مثال را می کشد ، درنمای زیرین روایت نقل گذر از سنت به مدرنیته است . اما در معنای زیرین متن حکایت از دلبستگی به زیبای مثال و ناتوانی در گسست از هستی شناختی قرون وسطی دارد . یعنی اساس ناتوانی و ناکامی ما را در گذر از سنت به مدرنیته بیان می کند . به این معنی که هدایت خواسته این را بگوید که گذر از سنت به مدرنیته محملی می خواهد که آن محمل در نزد ما مفقود است و تا زمانی که مفقود است ما را به تاریکی با سایه ها ، با پاره های قرون وسطایی هستی خود وداعی نخواهد بود . شاید سفردوم او به فرانسه نیز ناشی از این مسأله باشد که هدایت شهری مدرن را برای تفکری مدرن در چارچوب تمایلش به مرگ فهمید . تجربه ادبی هدایت از بوف کور صرفاً شرح و تفصیلی از اضطراب و اندوه نیست و نه تنها برای عمه خود نمی نویسد ، بلکه بیان حالت و هنرمندی قهرمان است که در خلال مدرنیته می زید آن هم با بخشیدن وزنی از تجربه به آن ، ادبیات داستانی ما فراتر از هدایت نرفت و این خیلی زشت است ،              آه ، هفتادسال نه هزار و هفتاد سال است ، این چشم با ماست همه چیز برمی گردد به نگاه ما ! و اما هدایت صادق هدایت نویسنده ای که نمی خواست صرفاً نویسنده باشد ، سرگذشت هدایت سرگذشت نویسنده ای است که آنچه را چشم های مقید نمی بیند آشکار ساخت ، نویسنده ای که لجن تهوع آور ، سیه بختی های زندگی گرداب خلقیات پوچ ، پستی ها و ناچیزی هایی را که هرروز به آن ها برمی خوریم بیان می کند ، چنین نویسنده ای که به خاطر شناساندن واقعیت بی رحمانه نیروی خود را به کار می بندد ، نباید انتظار داشته باشد و نداشت که برایش دست افشانی کنند و بزرگش بدانند ، هیچ دوشیزه حساسی به طرفش نرفت و هیجانی نشان نداد و خود او نیز هرگز از سروده های دلنشین شعر برخوردار نشد ، کارت پستال های تاریک را خواستار گردید چنین نویسنده ای نمی تواند از قضاوت سخت هم دوره های سالوس و بی وجدان بگریزد ، زیرا ایشان آثارش را محکوم می کنند و آن ها را در میان نوشته های بی ارزش و خلاف عفت عمومی جای می دهند و دل و جانی را که از آتش الهی الهام گرفته است انکار می کنند . زیرا این قضات نمی فهمند که نبوغ آن است که هم خورشید دوردست ها را بسراید و هم جانوران ریزی را که هیچ کس به آن ها توجه ندارد . این قضات نمی فهمند که استعداد در صورتی جلوه دارد که بتواند آن چه را عوام لعنت کرده اند ، عرضه کند . بین خنده و زهرخند دلقک های بازاری تفاوت بسیار است . خیر ! قضات امروزی از این حقایق بی خبرند و هم چنان نویسنده ای را که تنها مانده و مورد پسند و یاری یاران نیست به دشنام می بندند و او باید سرنوشت دشوار خود را در تلخ کامی و عزلت تحمل کند ، چرا که آخرین یهودای او چمدان او را نیز باخود برد . با مرگ هدایت دوران یک نسل بزرگ ادبی قرن حاضر ایران به نحوی بی بازگشت به پایان می رسد ، ادبیات ایران به دو دوران قبل و بعد از هدایت تقسیم می شود . آه پسر ، می توانی تصور کنی یک غروب طولانی کنار آتش با صادق هدایت نشسته باشی ؟ انگشتان بلندش ، افسون چشمانش که پراز خون است ، خیلی دلم می خواهد آنجا باشم . ایرج کاشف آذر

بعد آقای خسرو سینائی در سخنان کوتاهی گفت : ما صادق هدایت را به عنوان یک نویسنده شناختیم و مجذوب او شدیم و کمتر به خودمان زحمت دادیم تا او را بشناسیم . یادمان باشد صادق هدایت وقتی که به پاریس رفت جوان 24 ساله ای بود شبیه یک گیرنده رادیویی که همه آنچه دور و اطرافش می دید را جذب کرده و در نوشته هایش پیاده می کرد . او به نقاشی علاقمند بود و در طرح هایش می بینیم که تا حد زیادی متأثر از مکتب های معاصر خودش بود . خسرو سینائی ادامه داد : هدایت را فقط نباید از طریق نوشته هایش شناخت . هدایت از هنرهای مختلفی تأثیر می گرفت و حتی متاثر از سینما هم بود ، هدایت به موسیقی هم علاقه داشت و چون موسیقی کلاسیک را به خوبی می شناخت خواسته و ناخواسته آن را در بوف کور پیاده کرده است . راز ماندگاری بوف کور چند بعدی بودن آنست . پس از آن سینائی چند قطعه والس موزت را با آکاردئون نواخت به افتخار هدایت ، چون مطمئن بود که نویسنده بوف کور این آهنگ ها را وقتی به کافه های پاریس می رفته می شنیده است. اجرای قطعاتی که روزی هدایت را تحت تأثیر قرار داده چنان حضار را بی قرار کرد که دقایقی نوازنده آن را تشویق کردند .

فضای شعر و موسیقی با خوانش داستان « تاریکخانه » هدایت توسط کیکاووس یاکیده ، دوبلور تلویزیون آمیخته شد ، همان داستانی که به اعتقاد محمود دولت آبادی ، همه داستان نویسان ایران متاثر از آنند .

چاشنی همه این ها پیانو نوازی مهرداد پازوکی به همراه خواندن اشعاری از مهدی اخوان ثالث بود .

برنامه بعد قرائت بیانیه داوران توسط آقای حسین قدیمی بود : بیانیه داوران مسابقه ادبی صادق هدایت سال 1385 خانم ها و آقایان محترم امسال پنجمین سالی است که مسابقه داستان کوتاه نویسی صادق هدایت برگزار می شود . در این پنج سال ، بیش از 2600 داستان کوتاه برای شرکت در مسابقه فرستاده شد که اکثر آن ها به قلم نویسندگان جوان به نگارش در آمده بود . در مسابقه داستان نویسی امسال ، تعداد650 نویسنده با ارسال 650 داستان کوتاه شرکت کردند . نحوه ی داوری در مسابقه امسال به این ترتیب بوده است : در مرحله اول ، همکاران دفتر صادق هدایت ، به بررسی کل داستان ها پرداختند و از میان آن ها تعداد 103 داستان را برای راه یافتن به مرحله ی دوم برگزیدند و در مرحله ی دوم ، آقایان مدیا کاشیگر، کاوه میرعباسی و حسین قدیمی ، کار داوری را برعهده داشتند . آنان از میان 103 داستان ابتدا 27 داستان را برگزیدند و در ارزیابی بعدی 10 داستان برتر را به عنوان برندگان احتمالی مسابقه اعلام کردند . اکنون تندیس صادق هدایت به بهترین داستان ، و لوح تقدیر به دو برنده ی دیگر اهدا خواهد شد . 65% از شرکت کنندگان در مسابقه امسال را آقایان و 35% از آنان را خانم ها تشکیل داده بودند . در یک بازنگری کلی از داستان ها ی رسیده ، این دریافت حاصل می آید که مضمون 85% از داستان ها را ناکامی و نگون بختی و مرگ ، 10% دیگر را مسائل اجتماعی ، 5% طنز و شادی و عشق در برمی گیرد . نکته قابل ذکر آن است که در داستان های دریافتی امسال گرایش به مسائل اروتیک بیشتر ملاحظه می شود . 70% از داستان هائی که به مرحله دوم داوری راه یافته است ، متعلق به آقایان و 30% دیگر از آن خانم ها بوده است . اسامی 9 داستانی که به آخرین مرحله راه یافتند به ترتیب حروف الفبا از این قرارند :

1 _ داستان « آسم» نوشته منیژه عارفی 2 _داستان « امروز جمعه است » نوشته علی اخوان 3 _ داستان « پایان وضعیت » نوشته سعید بردستانی 4 _ داستان « توی این رختخواب نرم خوابم نمی برد » نوشته آسیه امام رضائی 5 _ داستان « غریبه » نوشته آراز بارسقیان 6 _ داستان « کابوس نه ، بهمن » نوشته پگاه آفرین زاد 7 _داستان « ما پنج نفر بودیم » نوشته وحید مقدم 8 _داستان « مرده شور » نوشته نسرین مدنی 9_ داستان « وسوسه همه جنگل ها » نوشته مرضیه جوکار به طوری که ملاحظه می فرمائید ، از اسامی یاد شده ، 5 داستان متعلق به آقایان و 4 داستان به خانم ها تعلق دارد . تعداد شرکت کنندگان در مسابقه امسال ، اگر چه بیش از سال پیش بوده است ، اما کیفیت داستان ها نسبت به سال های گذشته ، از مضمونی پربارتر و ساختاری منسجم تر برخوردار نبود و این خود، کار را برای ارزیابی و تصمیم گیری داوران مشکل تر کرده بود . از آن جا که توجه راستین به عرصه ی ادبیات و داستان نویسی ، از خواست های بزرگ هدایت بود ، باشد که ما نیز هر سال با تجربه ای بیشتر و بینشی افزون تر در این راستا کوشیده باشیم هیئت داوران : مدیا کاشیگر کاوه میرعباسی حسین قدیمی

سپس جهانگیر هدایت قبل از اجرای برنامه برندگان مسابقه گفت : ما یکصد و چهارسالگی تولد صادق هدایت را به همراه دیگر ایرانی ها و فارسی زبان های دنیا پاس می داریم و از او یاد می کنیم . او گفت که برنامه توسط خانواده هدایت و سایت سخن اجرا می شود و از خانم احترام برومند ، آقای دکتر ایرج کاشف ، آقای خسرو سینائی ، آقای کیکاووس یاکیده و داوران آقایان مدیا کاشیگر ، کاوه میرعباسی و حسین قدیمی و همچنین خانه هنرمندان ایران تشکر کرد . بعد به بلاتکلیف ماندن صدور مجوز برای کتب « فرهنگ عامیانه مردم ایران » ،« خیام صادق » ، « انسان و حیوان » و « سه قطره خون » صادق هدایت در مرحله ممیزی اشاره کرد و گفت با چاپ کتاب یادهدایت 83 هم مخالفت شد . او درباره مجموعه تاریک خانه که به 5 زبان فارسی ، انگلیسی و فرانسه و ارمنی و ترکی استانبولی تهیه شده اشاره کرد . گفت حدود دوسال است این کتاب بلاتکلیف مانده و چنین ادامه دادکه ازاین پس کتب صادق هدایت را در خارج از ایران چاپ و منتشر خواهند کرد . سپس اشاره کرد به موفقیت در اخذ مجوز و چاپ و انتشار کتاب « یکصدسالگی صادق هدایت در ایران و جهان » بعد اشاره ای به چاپ ویژه نامه صادق هدایت در مجله شوکران داشت بعد از نویسندگانی که یک داستان را برای شرکت در چند مسابقه ارسال می دارند گله کرد و سپس از آقای امیرحسن چهلتن دعوت کرد برای اهداء جوایز بیایند بعد از آن برندگان مسابقه به این ترتیب اعلام شدند : 1- برنده تندیس و بهترین داستان به نام « مرده شور» از خانم نسرین مدنی 2- برنده لوح تقدیر خانم مرضیه جوکار به خاطر داستان « ‌وسوسه همه جنگل ها » 3- برنده لوح تقدیر آقای آراز بارسقیان به خاطر داستان « غریبه »

در مقابل سالن بتهوون عرضه کتاب های صادق هدایت هم برقرار بود و در پایان عده قابل ملاحظه ای کتب صادق هدایت را به امضاء جهانگیر هدایت به یاد چنین روزی رساندند

شنبه 27 مهر ماه سال 1387
سالشمار  آثار صادق هدایت

1302
  • «رباعیات خیام» : کتاب مستقل
1303
  • «زبان حال یک الاغ به وقت مرگ»: مجله وفا سال دوم شماره 6 صفحه 164 تا 168
  • «انسان و حیوان»: کتاب مستقل - انتشارات بروخیم
1305
  • «جادوگری در ایران»: La Magie en Perse : به فرانسه در مجله فرانسوی لووال دیسیس Le Voile dIsis شماره 79 سال 31 چاپ پاریس
  • داستان «مرگ» در مجله ایرانشهر دوره چهارم شماره 11 چاپ برلن صفحه 680 تا 682
1306
  • «فواید گیاهخواری»: کتاب مستقل- چاپ برلین
1308
  • «زنده به گور»
  • «اسیر فرانسوی»
1309
  • «پروین دختر ساسان»: کتاب مستقل- کتابخانه فردوسی
  • مجموعه «زنده به گور» مشتمل بر داستانهای:
    زنده به گور
    اسیر فرانسوی
    داود گوژپشت
    مادلن
    آتش پرست
    آبجی خانم
    مرده خورها
    آب زندگی
1310
  • «سایه مغول» در مجموعه انیران - مطبعه فرهومند

  • «کور و برادرش: ترجمه از آرتور شینسلر Arthur Schnitzler نویسنده اطریشی، مجله افسانه، دوره سوم، شماره 4 و 5

  • «کلاغ پیر»: ترجمه از الکساندر لانژکیلاند Alexandre Lange Kielland نویسنده نروژی، مجله افسانه، دوره 3، شماره 11، صفحه 1- 5

  • «تمشک تیغ دار»: ترجمه از آنتوان چخوف روسی Anton Pavlovitch Tchekhov ، مجله افسانه، دوره 3، شماره 23، صفحه 1 -51

  • «مرداب حبشه»: ترجمه از کاستن شراو نویسنده فرانسوی Gaston Cherau ، مجله افسانه، دوره 3، شماره 28

  • «درد دل میرزا یداله»: مجله افسانه، دوره 3، جزوه 28، صفحه 1- 2 که بعدا به نام داستان محلل چاپ شد

  • «مشاور مخصوص»: ترجمه از آنتوان چخوف، مجله افسانه، سال سوم، شماره 28

  • «حکایت با نتیجه»:  مجله افسانه، دوره 3، شماره 31، صفحه 2 -3

  • «شب های ورامین»: مجله افسانه، دوره سوم، شماره 32، صفحه 10 -15

  • «اوسانه: قطع جیبی» - نشریه آریان کوده

  • «جادوگری در ایران»: ترجمه از فرانسه، مجله جهان نو، سال دوم، شماره اول، صفحه 60 -80

1311
  • «اصفهان نصف جهان»: کتاب مستقل-کتابخانه خاور
  • مجموعه «سه قطره خون» مشتمل بر داستانهای:
    سه قطره خون
    گرداب
    داش آکل
    آینه شکسته
    طلب آمرزش
    لاله
    صورتک ها
    چنگال ها
    محلل
  • «چطور ژاندارک دوشیزه اورلئان شده؟» مقدمه صادق هدایت به کتاب «دوشیزه اورلئان» اثر شیلر - ترجمه بزرگ علوی - صفحه الف تا خ
1312
  • مجموعه «سایه روشن» مشتمل بر داستانهای:
    س.گ.ل.ل
    زنی که مردش را گم کرد
    عروسک پشت پرده
    آفرینگان
    شب های ورامین
    آخرین لبخند
    پدران آدم
  • «نیرنگستان»- کتاب مستقل
  • «مازیار»- کتاب مستقل با همکاری مجتبی مینوی
  • «علویه خانم»- کتاب مستقل
1313
  • «وغ وغ ساهاب»- کتاب مستقل با همکاری مسعود فرزاد
  • «ترانه های خیام»- کتاب مستقل - مطبعه روشنایی
  • «البعثه الاسلامیه فی البلاد الافرنجیه» - کتاب مستقل
  • « شرط بندی» ترجمه از آنتوان چخوف در مجموعه گل های رنگارنگ
1315
  • «بوف کور» کتاب مستقل - چاپ پلی کپی شده
  • «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه از متون پهلوی ضمنا شامل « زند و هومن یسن» ترجمه از متون پهلوی
1318
  • «ترانه های عامیانه» - مجله موسیقی، سال اول، شماره های 6، صفحه 17 - 19. 4 و 7 صفحه 24 و 28.
  • «متل های فارسی» - مجله موسیقی، شماره 8
  • قصه های «آقاموشه»، «شنگول و منگول» - مجله موسیقی، سال اول، شماره 8
  • قصه «لچک کوچولوی قرمز» - مجله موسیقی، سال دوم، شماره 2
1319
  • «چایکووسکی» - مجله موسیقی، سال دوم، شماره 3، خردادماه، صفحه 25 - 32
  • «پیرامون لغت فرس اسدی» - مجله موسیقی، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 31 - 36
  • «شیوه نوین در تحقیق ادبی» - مجله موسیقی، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 19 - 30
  • «گجسته ابالیش» - ترجمه از متن پهلوی
1320
  • «داستان ناز» در مجله موسیقی سال سوم شماره دوم، صفحه 38-30
  • «شیوه های نوین در شعر فارسی» در مجله سوم شماره 3، صفحه 22
  • «سنگ صبور» مجله موسیقی سال سوم، شماره 6 و 7، صفحه 18-13
1321
  • مجموعه «سگ ولگرد» شامل داستانهای
    سگ ولگرد
    دن ژوان کرج
    بن بست
    کاتیا
    تخت ابونصر
    تجلی
    تاریکخانه
    میهن پرست
  • «شهرستانهای ایران»: ترجمه از متن پهلوی، مجله مهر، سال هشتم، شماره اول، صفحه 47 - 55، شماره دوم، صفحه 127 - 131 و شماره سوم،صفحه 168 - 175
  • داستان «آب زندگی»: انتشارات فرهنگ تهران
  • بخش هایی از «بوف کور»: مجله ایران
  • «بن بست»: چاپ فرانسه 1942 Limpasse
1322
  • «علویه خانم»: کتاب مستقل
  • «گزارش گمان شکن» - ترجمه از متن پهلوی
  • «یادگار جاماسب» - ترجمه از متن پهلوی، مجله سخن، سال اول، شماره 3،صفحه 161 - 167، شماره 4 و 5،صفحه 217- 220
  • ترجمه «گورستان زنان خیانتکار»: از آرتور کریستین سن خاورشناس دانمارکی، مجله سخن، سال اول، شماره 7 و 8
  • «جلو قانون»: ترجمه از فرانتس کافکا Frantz Kafka در مجله سخن، شماره 11 و 12
  • «کارنامه اردشیر پاپکان» - ترجمه از متن پهلوی
  • «چگونه نویسنده نشدم» - مجله سخن
1323
  • «آب زندگی» - روزنامه مردم
  • «اوراشیما» - قصه ژاپونی - ترجمه در مجله سخن، سال دوم، شماره اول، صفحه 43 - 45
  • نقد «بازرس»: اثر گوگول، ترجمه در مجله پیام نو، سال اول، صفحه 52
  • «ملا نصرالدین در بخارا»: مجله پیام نو،سال اول، شماره اول،صفحه 57
  • «زند و هومن یسن» - ترجمه از متن پهلوی
  • «ولنگاری» مجموعه داستانهای:
    قضیه مرغ روح
    قضیه زیر بته
    قضیه فرهنگستان
    قضیه دست بر قضا
    قضیه خر  دجال
    قضیه نمک ترکی
1324
  • «حاجی آقا» - کتاب مستقل
  • نقد «خاموشی دریا»: اثر ورکور - مجله سخن، سال دوم،شماره سوم،صفحه 227 - 228
  • «چند نکته درباره ویس و رامین» - مجله پیام نو،سال اول،شماره نهم،صفحه 15 - 19 و شماره 10، صفحه 18 - 26 - 31
  • «طلب آمرزش» - از کتاب سه قطره خون، مجله پیام نو، سال اول، شماره 12، صفحه 20 - 24
  • «شنگول و منگول»: مجله پیام نو،سال دوم، شماره سوم، صفحه 54 - 55
  • انتقاد بر ترجمه رساله «غفران» ابوالعلاء معری، مجله پیام نو، سال دوم، شماره 9، صفحه 64
  • «فلکلر یا فرهنگ توده» - مجله سخن،‌سال دوم، شماره 3، صفحه 179 – 184 و شماره 4، صفحه 339 – 342
  • «طرح کلی برای کاوش فلکلر یک منطقه» - مجله سخن، سال دوم، شماره 4، صفحه 265- 275
  • «شغال و عرب» - ترجمه فرانتس کافکا،‌مجله سخن،‌سال دوم، شماره 5، صفحه 349
  • «آمدن شاه بهرام ورجاوند» - ترجمه از متن پهلوی، مجله سخن، سال دوم، شماره 7، صفحه 540
  • «خط پهلوی و الفبای صوتی»- مجله سخن، سال دوم، شماره 8، صفحه 616 – 760 و شماره 9، صفحه 667- 671
  • «دیوار» - ترجمه از ژان پل سارتر Jean Paul Sartre نویسنده فرانسوی، مجله سخن، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 833 – 847
  •  «سامپینگه» Sampingue به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
  • لوناتیک  Lunatique  - «هوسباز» - به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
1325
  • «افسانه آفرینش» - چاپ پاریس، آدرین مزون نو
  • «آبجی خانم» - از مجموعه زنده به گور، مجله پیام نو، سال دوم، شماره 6، اردیبهشت 1325، صفحه 31 – 36
  • «فردا» - مجله پیام نو، سال دوم، شماره 7 و 8، صفحه 54 – 64
  • ترجمه داستان «فردا» - به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
  • «گراکوش شکارچی» - ترجمه از فرانتس کافکا، مجله سخن،‌سال سوم، شماره 1، صفحه 48 – 52
  • «قصه کدو» - مجله سخن، دوره سوم، شماره 4
  • «ترجمه هنر ساسانی در غرفه مدال ها» - اثر «ال مور گشترن»  در مجله سخن، سال سوم، شماره 5، صفحه 318 – 382
  • «بلبل سرگشته» در مجله سخن، سال سوم، شماره 6 و 7، صفحه 432 – 443
  • مقدمه کتاب «کارخانه مطلق سازی» نوشته کارل چابک، نویسنده چک اسلواکی، با ترجمه حسن قائمیان
1327
  • «پیام کافکا» - مقدمه ای بر کتاب «گروه محکومین» فرانتس کافکا
  • «توپ مرواری» - کتاب مستقل
1329
  • «مسخ» - اثر فرانتس کافکا، ترجمه با همکاری حسن قائمیان
1378
  • مجموعه «فرهنگ عامیانه مردم ایران» مشتمل بر بخش های:
    نیرنگستان
    ترانه ها، متل ها، اوسانه و غیره
    تحقیقات صادق هدایت (چاپ برای بار اول)
1379
  • «انسان و حیوان» به انضمام مجله های صادق هدایت (چاپ برای بار اول)
  • «حسرتی، نگاهی و آهی» - آلبوم نفیس عکس های صادق هدایت به مناسبت نود و هشتمین سالگرد تولد صادق هدایت با ترجمه انگلیسی (28 بهمن 1281)
1380
  • آلبوم«از مرز انزوا» آلبوم نفیس کارت پستال های صادق هدایت - نشر چشمه ‏، نشر دید
1381
  • «36روز با صادق هدایت » نشر سالی
1382
  • « نیمه پنهان سرگذشت صادق هدایت» نشر ورجاوند
1383
  • « یاد هدایت 81 » مجموعه داستان های مسابقه سال 1381 صادق هدایت - نشر ورجاوند

شنبه 27 مهر ماه سال 1387
کتابهایی که در مورد صادق هدایت نوشته شده است


نیمه پنهان سرگذشت صادق هدایت / جهانگیر هدایت

یاد هدایت 82: گزیده‌ای از داستان‌های شرکت کننده در دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی صادق هدایت

یاد هدایت 81: گزیده‌ای از داستان‌های شرکت کننده در اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی صادق هدایت

سی و شش روز با صادق هدایت: جهانگیر هدایت - 1381

آلبوم «آهوی تنها» مجموعه نقاشی‌های صادق هدایت: جانگیر هدایت - 1381

خیام صادق، مجموعه آثار صادق هدایت درباره‌ی خیام: مقدمه و گردآوری جهانگیر هدایت - 1381

سه قطره خون، نقدها و نظرها، ترجمه‌ی انگلیسی: مقدمه و گردآوری جهانگیر هدایت - 1381

آلبوم «از مرز انزوا» مجموعه کارت پستال‌های صادق هدایت: مقدمه و گردآوری جهانگیر هدایت - 1380

مرد اثیری: حسن عطایی راد، سید جلال قیامی میرحسینی – 1380 – 485 صفحه

صادق هدایت و هراس از مرگ:‌ دکتر محمد صنعتی – 1380 – 430 صفحه

آلبوم «حسرتی، نگاهی و آهی» مجموعه عکس‌های صادق هدایت: جهانگیر هدایت – 1379

هدایت و سپهری:‌ دکتر بهرام مقدادی – 1378 – 190 صفحه

تاویل بوف کور:‌ محمد تقی غیاثی – 1377 – 257 صفحه

زندگی و عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت:‌ شاپور جورکش – 1377 – 260 صفحه

ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت: مریم دانایی برومند – 1376 – 280 صفحه

زندگی و هنر صادق هدایت: سیروس طاهباز – 1376 – 249 صفحه

نامه های صادق هدایت: محمد بهارلو – 1374 – 400 صفحه

بر مزار صادق هدایت: بوسف اسحاق پور(به زبان فرانسه) – ترجمه باقر پرهام – 1373 – 117 صفحه

صادق هدایت: محمد رضا قربانی – 1372 – 208 صفحه

صادق هدایت و مرگ نویسنده:‌ دکتر محمد علی همایون کاتوزیان – 1372 – 189 صفحه

داستان یک روح:‌ دکتر سیروس شمیسا – 1372 – 347 صفحه

صادق هدایت در آینه آثارش: موسی الرضا طایفی اردبیلی – 1372 – 239 صفحه

آشنایی با صادق هدایت: م.ف. فرزانه – 1372 – 451 صفحه

یادبودنامه صادق هدایت: حسن طاهباز – 1983 – چاپ آلمان – 220 صفحه

زندگی و آثار صادق هدایت: دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی – 1360

تصویر هدایت: جواد علیزاده – 1357 – 102 +صفحه

مردی که با سایه اش حرف میزد:‌صادق همایونی – 1352 – 175 صفحه

خودکشی صادق هدایت:‌اسماعیل جمشیدی – 1351 – 91 صفحه

بحث کوتاهی درباره هدایت و آثارش:‌ رحمت مصطقوی – 1350 – 196 صفحه

این است بوف کور:‌ م.ی.قطبی – 1350 – 191 صفحه

تحقیق درباره بوف کور هدایت و اومانیسم از نظر ژان پل سارتر:‌ اکبر جعفری – 1350 – 26 صفحه

کتاب صادق هدایت: محمود کتیرایی – 1349 – 399 صفحه

درباره ظهور و علائم ظهور: حسن قائمیان – 1343 – 154 صفحه

صادق هدایت در زندان زندگی: حسن حنایی – 1343 – 186 صفحه

صادق هدایت و روانکاوی آثارش: دکتر محمد ابراهیم شریعت مداری – 1343 – 174 صفحه

نظریات نویسندگان بزرگ خارحی درباره صادق هدایت: ترجمه حسن قائمیان – 1343 – 294 صفحه

راجع به صادق هدایت صحیح و دانسته قضاوت کنیم: هوشنگ پیمانی – 1342 – 436 صفحه

نثر ادبی صادق هدایت: ت. کشه لاوا – 1958 – 99 صفحه – چاپ تفلیس

یادبودنامه صادق هدایت: ‌حسن قائمیان – 1336 – 472 صفحه

آری بوف کور را باید سوزانید: حسن قائمیان – 1335 – 88 صفحه

عقاید و افکار درباره صادق هدایت:‌ 1335 – 246 صفحه

انتظار: حسن قائمیان – 1333 – 80 صفحه

صادق هدایت و نوشته و اندیشه های او(به زبان فرانسه) : ونسان. مونتی – 1331 – 168 صفحه

یادی از هدایت نویسنده مترقی و هنرمند ایران: ‌ایرج عزیز- 1330 – 31 صفحه

یاد بیدار:‌ پرویز داریوش – 1330 – 45 صفحه

درباره زندگی و آثار صادق هدایت:‌ د.س. کمیسروف – ترجمه حسن قائمیان – 60 صفحه – چاپ مسکو

نسل جوان ایران و بوف کور: دکتر محمد مقدسی – 79 صفحه

صبح صادق(هدایت):‌مهرداد مهرین – 192 صفحه

صادق هدایت – ترجمه و تحشیه داش آکل – سگ ولگرد:‌ سیاوش دانش – 115 صفحه

شنبه 27 مهر ماه سال 1387
زندگینامه صادق هدایت

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلی خان هدایت(نیرالملک) و مادرش خانم عذری- زیورالملک هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران میباشد که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال 1293 دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال 1295 ناراحتی چشم برای او پیش آمد که در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا کرد.

در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر (گان) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند. صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.

در سال 1312 سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه عمویش دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انکل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملی ایران مجددا استعفا داد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد و در سال 1319 در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.

در سال 1322 همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد. ضمنا همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد. در سال 1328 برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز دست به خودکشی زد. او 48 سال داشت که خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدری زندگی کرد

یکشنبه 21 مهر ماه سال 1387
زنی که مردش را گم کرد

                                                     زنی که مردش را گم کرد
                                                                                                صادق هدایت
« ، بسراغ زنها میروی ؟ تازیانه را فراموش مکن »
ف نیچه «. زرتشت چنین گفت »

صبح زود در ایستگاه قلهک آژان قد کوتاه صورت سرخی به شوفر اتومبیلی که آنجا ایستاده بود زن بچه بغلی رانشان داد و گفت:
- این زن م یخواسته برود مازندران اینجا آمده ، او را بشهر برسانید ثواب دارد .
آن زن بی تأمل وارد اتومبیل شد، گوشة چادر سیاه را بدندانش گرفته بود ، یک بچه دو ساله در بغلش و دست دیگرش یک دستم ال بسته سفید بود . رفت روی نشیمن چرمی نشست و بچه اش را که موی بور و قیافه نوبه ای
داشت روی زانویش نشاند ، سه نفر نظامی و دو نفر زن که در اتومبیل بودند با بی اعتنایی باو نگاه کردند ، ولی
شوفر اص ً لا برنگشت باو نگاه بکند . آژان آمد کنار پنجرة اتومبیل و بآن زن گفت :
- میروی مازندران چه بکنی ؟
- شوهرم را پیدا بکنم .
- مگر شوهرت گم شده ؟

ادامه مطلب ...
پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387
تقدیم به سفر کرده ام که فراوان به او می اندیشم

آهنگی از جمشید را شنیدم که هم یاد دوران کودکی با اون افتادم و هم اینکه دلم خواست با توجه به اینکه وصف حالی بود به این سفر کرده هدیه اش کنم . 

 

تا ته قصه چه پیدا چه پنهون باتوام 

زیر آوار مصیبت یا که بارون باتوام 

دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم  

توسکوت سنگی دنیا غزلخون با توام   

هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد 

خودت اونوقت می بینی چقدر فراوان با توام  

سخت گرفته همه دنیا که تورو رها کنم  

تو هجوم سختی ها ببین چه آسوم با توام

پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387
شعری از نادر نادر پور

مرگ پرنده

شب ، باد پر شکسته
می رفت و ناله می کرد
مستانه در سیاهی
هر سو کشاله می کرد
در گوشه های تاریک
در سایه های نمنک
می سود پنجه بر سنگ
می کوفت سینه بر خک
می برد شاخه ها را
بازیکنان به هر سو
می راند سایه ها را
چون گله های آهو
خاموش بود صحرا
مهتاب روشنی بخش
می کرد نور خود را
بر سینه ی زمین پخش
از لای شاخساران
سر می کشید و می دید
تاریکی زمین را
در زیر سایه ی بید
اسرار نیمه شب را
 می جست و خنده می کرد
 برگی ز شاخه می جست
 بادش پرنده می کرد
تنها با شاخ فندق
می خواند سهره ی پیر
می بافت نغمه اش را
چون دانه های زنجیر
در زیر آسمان کوه
سرد و سیاه و سنگین
پر کرده بود دامن
از سایه های رنگین
اندام آهنینش
در روشنایی ماه
چون قلعه های جادو
می بست بر نظر راه
دامان موجدارش
از دور دیده می شد
تا گوشه های صحرا
با شب کشیده می شد
بالایش آسمان ها
با اختران در هم
چون کشت نو دمیده
با قطره های شبنم
مرغان نیمه وحشی
بر شاخه ی درختان
آهسته می نشستند
غمگین چو تیره بختان
گاهی پیاده می گشت
لی لی کنان نسیمی
صحرای بیکرانه
 پر می شد از شمیمی
خم می شد از نهیبش
هر لظحه شاخ و برگی
 می زد نسیم خاموش
شیون ز بیم مرگی
 دنبال باد ولگرد
بازیکنان نگاهم
می رفت و شمع مهتاب
 تنها چراغ راهم
 ناگه به لرزه آمد
انگشت شاخساری
مرغی تپید و افتاد
در موجی از غباری
بر خک نرم و نمنک
غلتید و پرپری زد
بادی که ناله می کرد
آهنگ دیگری زد
 یک لحظه ایستادم
خاموش و سرفکنده
 تا دیده بر نگیرم
از جنبش پرنده
چشمم چو آشنا شد
با سایه و سیاهی
 دیدم پرنده بر خک
جان می کند چو ماهی
برگی سپس عقب رفت
تابید نور مهتاب
 گویی که مرغ خفته
زد غوطه در دل آب
 آنگاه چشم من دید
 گنجشکی آرمیده
در تیرگی خزیده
از روشنی رمیده
از حلقه های یاران
 رخت سفر گرفته
 در زیر بارش ماه
 سر زیر پر گرفته
 آن روز شامگاهان
 او بود و همسفرها
کانگونه می گشودند
مستانه بال و پرها
از روی کوهساران
 چون برق می پریدند
ابر سیاه شب را
 با سینه می دریدند
گویی به یادشان بود
 آن همرهان هشیار
 از دره های خاموش
افسانه های بسیار
ناگه پرید و برخاست
سنگی ز یک فلاخن
 از ضربتش زیان دید
بال پرنده ی من
 افتاد چون ستاره
 در پنجه ی درختی
 بر شاخه ای برهنه
 مسکن گرفت لختی
 چون طاقتش ز کف رفت
 زان شاخه سرنگون شد
در پیش پایم افتاد
 غلتید و غرق خون شد
 اینک پرنده ی من
 دیگر نفس نمی زد
قلب تپنده ی او
با صد هوس نمی زد
اشک ستاره و ماه
با اشک من درآمیخت
چون قطره های شبنم
بر بال او فروریخت

پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387
اشعاری از مهدی اخوان ثالث

دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کند
 جهانی سیاهی با دلم تا چها کند
بیامد که باز آن تیره مفرش بگسترد
همان گوهر آجین خیمه اش را به پا کند
 سپی گله اش را بی شبانی کند یله
 در این دشت ازرق تا بهر سو چرا کند
بدان زال فرزندش سفر کرده می نگر
که از بعد مغرب چون نماز عشا کند
سیم رکعت است این غافل اما دهد سلام
 پس آنگه دو دستش غرقه در چین فرا کند
به چشمش چه اشکی راستی ای شب این فروغ
بیاید تو را جاوید پر روشنا کند
 غریبان عالم جمله دیگر بس ایمنند
 ز بس کاین زن اینک بیکرانه دعا کند
اگر مرده باشد آن سفر کرده وای وای
 زنک جامه باید چون تو جامه ی عزا کند
بگو ای شب ایا کائنات این دعا شنید
ومردی بود کز اشک این زن حیا کند ؟
 

 

 

قصه ی شهر سنگستان

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
 نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
 ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
 پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
 در این آفاق من گردیده ام بسیار
 نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
 نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
 ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
 وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
 نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
 هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
 پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
 و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
 و آن دیگر
انیران فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خک اندازند
بسوزند آنچه ناپکی ست ، ناخوبی ست
 پریشان شهر ویرام را دگر سازند
 درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
 برافرازند
 نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
 تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
 و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
 نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
 که گوید داستان از سوختنهایی
 یکی آواره مرد است این پریشانگرد
 همان شهزاده ی از شهر خود رانده
 نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
 وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
 از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
 و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
 دلیران من ! اما سنگها خاموش
 همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
 ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
 دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
 و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
 نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
 نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
 دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
 و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
 نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
 شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
 کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
 پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
 در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
 از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
 غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
 اهورا وایزدان وامشاسپندان را
 سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
 در آن نزدیکها چاهی ست
 کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
 به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
 ازو جوشید خواهد آب
 و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
 نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
 تواند باز بیند روزگار وصل
 تواند بود و باید بود
 ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
 غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
 نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
 بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
 من آن کالام را دریا فرو برده
 گله ام را گرگها خورده
 من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
 من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
 دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
 کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
 اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
 درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
 فروزان آتشم را باد خاموشید
 فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
 مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
 زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
 پشوتن مرده است ایا ؟
 و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
 سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
 سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
 ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
 غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
 غم دل با تو گویم ، غار
 بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
 صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟